کد خبر: ۷۸۹۶۶
تاریخ انتشار: ۲۳ دی ۱۳۹۵ - ۰۰:۱۴
دلنوشته فرزاد رادبوی، در خصوص درگذشت کاظم سیدعلیخانی
کاظم سیدعلیخانی مظلومانه رفت. آنهائیکه او را می‌شناختند بخوبی بر این موضوع واقف بودند که گرچه زندگی سختی داشت؛ اما مردانه زندگی کرد و همواره غرور مردانه‌اش ارزشمند‌ترین آیتم زندگیش بود. سید زندگی کرد که قیمت بگیرد نه اینکه به هر قیمتی زندگی کند.
پویش- سرویس ورزشی: کاظم سیدعلیخانی مظلومانه رفت. آنهائیکه او را می‌شناختند بخوبی بر این موضوع واقف بودند که گرچه زندگی سختی داشت؛ اما مردانه زندگی کرد و همواره غرور مردانه‌اش ارزشمند‌ترین آیتم زندگیش بود. سید زندگی کرد که قیمت بگیرد نه اینکه به هر قیمتی زندگی کند.
درباره وی «فرزاد رادبوی» فرزند مرحوم «فریدون رادبوی» پیشکسسوت باشگاه هما؛ که ارتباط نزدیکی با «سیدعلیخانی» داشتند، دلنوشته‌ای را به رشته تحریر درآورده است که خواندن آن خالی از لطف نیست.

اندوه بزرگی است زمانی که نباشی....
سال‌ها می‌گذشت از فوت پدرم و من در ضمیر خود بسیار غمگین بودم از اینکه چرا نام و یادی از پدر نیست.
با خود عهد کردم تا با هزینه شخصی تیمی در مسابقات جام یونس به نام پدر بدهم. در ابتدا گفتند باید طبق قوانین مسابقات از ارگانی نامه بیاوری تا بتوانی در مسابقات شرکت کنی و با نام‌‌ همان ارگان. ولی من می‌خواستم نام پدرم را زنده نگه دارم نه ارگان‌های دولتی را..... خلاصه آن سال گذشت. من با کمک محمدرضا احمدی از دوستان بچه محل پدرم، تیم را بستم و ما تا نیمه نهایی با نام ارگان بازی کردیم ولی خوشبختانه با کمک هادی خان نراقی نیمه نهایی و فینال با نام یاران رادبوی بازی کردیم.
 سال بعد بود که تصمیم گرفتم مراسم سالگرد پدر را هم هر ساله با هزینه شخصی برگزار کنم. در‌‌ همان سال برنامه نود با شخصی مصاحبه گرفت که نامش و تعریفش را در کودکی از پدر خیلی شنیده بودم.... سید کاظم سید علیخانی....
زمانی که در برنامه نود صحبت می‌کرد و در لحظه‌ای که بغض در گلویش بود، حس نزدیکی و علاقه قلبی شدیدی به او داشتم. ابان ماه رسید و مراسم سالگرد پدر.... شماره اقا سید را با هزار زحمت پیدا کردم و با استرس فراوان او را به مراسم پدر دعوت کردم. او با روی خوش استقبال کرد و گفت حتما می‌اید.... وقتی که با او در مورد مراسم حضوری صحبت کردم حس عجیبی داشتم، تو گویی که انگار سالیان سال بود که او را می‌شناختم.
مهربان و با معرفت و رک و بی‌الایش....
ه‌مان سال با مسئول ان سال جام یونس صحبت کرد تا بتوانم با نام پدر در دو رده سنی تیم بدهم.
در تمام برنامه‌های پدر یار و یاور و حامی من بود و من واقعا مثل کوه پشتم حمایتش را حس می‌کردم.
چقدر با من تا آن سر تهران می‌آمد. چقدر با آن تاکسی‌اش خاطره‌ها دارم.
پدر صلواتی و نالوتی از دهانش نمی‌افتاد....
حس عموی نداشته‌ام را برای ایجاد می‌کرد..
تازه می‌فهمیدم که ان همه تعریف بابا برای چه بود....
سالیان سال گذشت تماس تلفنی هفتگی و بلکه هفته دو بارم ادامه داشت....
قبل عروسی‌ام دعوتش کردم و چون دو روز قبل عروسی‌ام عمل چشم داشت گفت سعی می‌کند که حتما بیاید....
روز عروسی تماس گرفت و عذر خواهی کرد چون نمی‌توتند ببیند نمی‌تواند ببیند، گفتم فدای سرت اقا سید ولی قول بده حتما دعایم کنی و او همانجا دعایم کرد، دعایی که چون از ته دل بود بر دلم نشست و قطعا بر دل خدای بزرگم....
تا اینکه یکشنبه سیاه و لعنتی رسید. والله از صبحش اعصابم خراب بود و حس بدی داشتم....
خبر رسید که سید فوت کرده، چشمانم سیاهی رفت.
سریع به گوشی‌اش تماس گرفتم و حبیبش گوشی را برداشت..... تا صدای حبیب را شنیدم، یاد ارزو‌هایش درباره حبیب افتادم....
تا به خودم امدم حبیب خبر را تایید کرد و من حس تنهایی را باز با تمام وجود لمس کردم.
سیدم... عمویم.... و یاداور پدرم رفت و من را تنها گذاشت....
دو روز تمام اشک چشمانم بند نمی‌آمد...
 غصه خور همه رفت و من را با سینه‌ای پر از راز‌ها و غصه‌های که به رسم امانت به من گفت و در دلم مانده، تنها گذاشت...

 دلش خیلی گرفته بود، از بعضی رفقای نارفیق و مسئولان. نه بخاطر اینکه حالی از او نمی‌پرسیدند بلکه چرا هوای همدیگر و پیشکسوتان را ندارند.




پربازدید ها
آخرین اخبار